تبليغاتX
شمع شب

شمع شب

hatef

هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم یک کو چـه ایم


» اسفند 1387
» دی 1387
» آبان 1387
» شهریور 1387
» مرداد 1387
» تیر 1387
» خرداد 1387
» اردیبهشت 1387
» فروردین 1387
» اسفند 1386
» بهمن 1386
» دی 1386
» آذر 1386
» آبان 1386
» مهر 1386
» شهریور 1386
» مرداد 1386
» تیر 1386
» خرداد 1386
» بلاگفا
» والا
» تبیان
» یاهو
» مرده بُدم زنده شده گریه بدم خنده شدم
» سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت...... اخوان
» قاصدک......اخوان ثالث
» فردا
» روز پاییزی
» بر سر راهی گدائی تیره روز.... پروین اعتصامی
» سحردراشعاربزرگان
» ايد كه مال دنيا مسمار دل نباشد ......اوحدي مراغه اي
» بی همگان به سر شود بی تو بسر نمی شود...مولوی
» نیما یوشیج

مرده بُدم زنده شده گریه بدم خنده شدم پنجم اسفند 1387

مرده بُدم زنده شده گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیده ی سیر است مرا جان دلیر است مرا

زَهره ی شیر است مرا زُهره ی تابنده شدم

گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای

رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

گفت که سرمست نه ای رو که از این دست نه ای

رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

گقت که تو کشته نه ای در طب آغشته نه ای

پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم

گفت که تو زیر ککی مست خیالی و شککی

گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم

گفت که تو شمع شدی قبله ی این جمع شدی

جمع نیم شمع نیم دوده پراکنده شدم

گفت که شیخی و سری پیشرو و راه بری

شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم

گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم

در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم

گفت کرا دولت نو راه مرو رنجه مشو

زانکه من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم

گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن

گفتم آری نکنم شاکن و باشنده شدم

چشمه خورشید تویی سایگه بید منم

چونکه زدی بر سر من پست و گدازنده شدم

تابش جان یافت دلم واشد و بشکافت دلم

اطلس نوبافت دلم دشمن این ژنده شدم

صورت جان وقت سحر لاف همی زد ز بطر

بنده و فرخنده بُدم شاه و خداونده شدم

شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم

کز نظر و گردش او نور پذیرنده شدم

شکر کند چرخ فلک از ملک ملک و ملک

کز کرم و بخشش او روشن و بخشنده شدم

شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق

بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم

زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم

یوسف بودم زکنون یوسف زاینده شدم

از توام ای شهره قمر ، در من و در خود بنگر

کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم

                      مولوی


وضعيت آماري

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت...... اخوان دوازدهم دی 1387


سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است .
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را .
 
نگه جز پيش پا را ديد , نتواند ,
كه ره تاريك و لغزان است .
و گر دست محبت سوي كس يازي ,
به اكراه آورد دست از بغل بيرون ؛
كه سرما سخت سوزان است .
 
نفس كز گرمگاه سينه مي آيد برون , ابري شود تاريك .
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت .
نفس كاينست , پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
 
مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير ِ پيرهن چركين !
هوا بس ناجوانمردانه سردست … آي .
دمت گرم و سرت خوش باد !
سلامم را تو پاسخ گوي , در بگشاي !
 
منم من , ميهمان هر شبت , لولي وش ِ مغموم .
منم من , سنگِ تيپا خورده رنجور .
منم دشنام پست آفرينش , نغمه ناجور .
نه از رومم , نه از زنگم , همان بيرنگِ بيرنگم .
بيا بگشاي در , بگشاي , دلتنگم .
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد .
تگرگي نيست , مرگي نيست .
صدايي گر شنيدي , صحبت سرما و دندان است .
 
من امشب آمدستم وام بگزارم .
حسابت را كنار جام بگذارم .
چه مي گويي كه بيگه شد , سحر شد , بامداد آمد؟
فريبت مي دهد, بر آسمان اين سرخي ِ بعد از سحرگه نيست .
حريفا!گوش سرما برده است اين, يادگار سيليِ سردِ زمستان است.
و قنديل سپهر تنگ ميدان . مرده يا زنده,
به تابوتش ستبرِ ظلمت نُه تويِ مرگ اندود , پنهان است .
 
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت .
هوا دلگير , درها بسته, سرها در گريبان, دستها پنهان,
نفسها ابر , دلها خسته و غمگين ,
درختان اسكلتهايِ بلور آجين ,
زمين دلمرده , سقفِ آسمان كوتاه ,
غبار آلوده مهر و ماه ,
زمستان است .
 
مهدی اخوان ثالث

وضعيت آماري

قاصدک......اخوان ثالث دوم دی 1387

قاصدک
قاصدک! هان چه خبر آوردی
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی اما ، اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
 
انتظار خبری نیست مرا
نه زیاری نه ز دیار و دیاری- باری
برو آنجا که بود چشمی گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند.
قاصدک!
 
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصدک تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو دروغ، که فریبی تو فریب.
 
قاصدک! هان ولی ... آخر... ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام آی! کجا رفتی؟ آی...
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جایی
 
در اجاقی - طمع شعله نمی بندم-
خردک شرری هست هنوز
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند.
 
                           اخوان ثالث

وضعيت آماري

فردا بیست و هفتم آبان 1387

ای ابر ها
 
تکه ای از رنگین کمان را
 
پنهان کرده ام
 
تا فردا
 
روزگارمان را
 
سیاه سفید نگذرانیم
 

وضعيت آماري

روز پاییزی هفدهم آبان 1387

روز پاييزي ميلاد تو در يادم هست

 

 روز خاكستري سرد سفر يادت نيست

 

ناله ناخوش از شاخه جدا ماندن من

 

 در شب آخر پرواز خطر يادت نيست

 

 تلخي فاصله ها نيز به يادت مانده ست

 

 نيزه در باد نشسته ست و سپر يادت نيست

 

 يادم هست يادت نيست

 

 خواب روزانه اگر در خور تعبير نبود

 

  پس چرا گشت شبانه. در به در يادت نيست؟

 

من به خط و خبري از تو قناعت كردم

 

 قاصدك كاش نگويي كه خبر يادت نيست

 

يادم هست يادت نيست

 

 عطش خشك تو در ريگ بيابان ماسيد

 

كوزه اي دادمت اي تشنه مگر يادت نيست؟

 

 تو كه خود سوزي هر شب پره را مي فهمي

 

 باورم نيست كه مرگ بال و پر يادت نيست

 

تو به دل ريختگان چشم نداري بي دل

 

 انچنان غرق غروبي كه سحر يادت نيست

 

 يادم هست يادت نيست

 

            شعر از شهيار قنبري


وضعيت آماري

بر سر راهی گدائی تیره روز.... پروین اعتصامی هفتم آبان 1387

بر سر راهی گدائی تیره روز

ناله ها می کرد با صد آه و سوز

کای خدا، بی خانه و بی روزیم

ز آتش ادبار، خوش میسوزیم

شد پریشانی پو باد و من چو کاه

پیش باد از کاه آسایش مخواه

ساختم با آنکه عمری سوختم

سوختم یک عمر و صبر آموختم

آسمان کس را بدین پستی نکشت

 چون من از درد تهیدستی نکشت

هیچکس مانند من حیران نشد

روز و شب سرگشته بهر نان نشد

ایستادم در پس درد هابسی

 داد دشنامم کسی و نا کسی

رشته را رشتم ولی از هم گسیخت

 بخت را خواندم ولی از من گریخت

پیش من خوردند مردم نان گرم

 من همی خون جگر خوردم ز شرم

دیده ام رنگی ندید از رخت نو

 سیر، یک نوبت نخوردم نان جو

این ترازو گر ترازوی خداست

 این کژی و نادرستی از کجاست

در زمستانم، تف دی آتش است

برف و باران خوابگاه و پوشش است

آبرو بردم، ندیدم از تو روی

 گم شدم، هرگز نکردی جستجوی

گفتش اندر گوش دل رب ودود

 گر نبودی کاردا جرم تو بود

نیست راه کج، ره حق جلیل

 کجروان را حق نمیگردد دلیل

تو بره من بنه گامی تمام

 تا منت نزدیک آیم بیست گام

گر بنام حق گشائی دفتری

 جز در اخلاص نشناسی دری

گر کنی آئینه ما را نظر

 عیبهاست سر بسر گردد هنر

ما ترا بی توشه نفرستاده ایم

 آنچه می بایست دادن داده ایم

دست دادیمت که تا کاری کنی

 درهمی گر هست دیناری کنی

پای دادیمت که باشی پا بجای

 وارهانی خویش را از تنگنای

چشم دادم تا دلت ایمن کند

 بر تو راه زندگی روشن کند

بر تن خاکی دمیدم جان پاک

 خبرگیها دیدم از یک مشت خاک

تا تو خاکی را منظم شد نفس

 ای عجب خور را پرستیدی و بس

ما کسی را ناشنا نگذاشتیم

 این بنا از بهر خلق افراشتیم

کار ما جز رحمت و احسان نبود

 هیچگاه این سفره بی مهمان نبود

در نمی بندد بکس دربان ما

 کم نمیگردد ز خوردن نان ما

آنکه جان کرده است بی خواهش عطا

 نان کجا دارد دریغ از ناشنا

این توانایی که در بازوی تست

 شاهد بخت است و در پهلوی تست

گنجها بخشیدمت ای ناسپاس

 که نگنجد هیچکس را در قیاس

آنچه گفتی نیست، یک یک در تو هست

 گنجها داری و هستی تنگدست

عقل و رای و عزم و همت گنج تست

 بهترین گنجور سعی و رنج تست

عارفان چون دولت از ما خواستند

 دست و بازوی توانا خواستند

ما نمیگوئیم سائل در مزن

 چون زدی این در،در دیگر مزن

آنکه بر خوان کریمان کرد پشت

 از لئیمان بشنود حرف درشت

آن درشتی کیفر خود کامهاست

 ورنه بهر نامجویان نامهاست

هیچ خودبین از خدا خرسند نیست

 شاخ بی پر در خور پیوند نیست

زین همه شادی چراغم خواستی

 از کریمان از چه رو کم خواستی

نور حق همواره در جلوه گریست

 آنکه آگه نیست از بینش بری است

گلبن ما باش و بهر ما بروی

 هم صفا از ما طلب هم رنگ وبوی

زارع ما خوشه را خروار کرد

 هر چه کم کردند او بسیار کرد

تا نباشی قطره دریا چون شوی

 تا نه ای گم گشته ، پیدا چون شوی

پروین اعتصامی


وضعيت آماري

سحردراشعاربزرگان دوازدهم شهریور 1387

 

 

در معناي " سحر " آورده اند كه وقت آخر شب و زمان پيش از صبح و برخي شراح نوشته اند كه سحر سپيدي است كه بالاي سياهي باشد و يا سپيدي است كه بر سياهي برآيد .

سحرگاهان ماه مبارك رمضان از آنجا كه نقطه آغازي است براي شروع روزي همراه با ستيز با هواهاي نفساني و خودسازي ، از اهميت بسيار بالايي برخوردار است .

نشستن بر سر سفره سحري كه همراه با آداب و تشريفات خاصي است بسيار دل انگيز و روح نواز است .خصوصا اين لحظات براي كودكان و نوجوانان بسيار زيبا و خاطره انگيز است و رايحه دلپذير رحمت بي انتها ايزدمنان در چنين فضايي ملكوتي غير قابل انكار است .

اذان صبح هنگامه امساك است و سپس نماز و نيايش به درگاه معبود .و در روايات آمده است كه اين لحظات بهترين اوقات براي مستجاب شدن دعاهاي خير است و درهاي آسمان در اين اوقات بر روي بندگان صالح و مومن باز مي شود و باران رحمت الهي بر زمين نازل مي گردد .

در شعر سخنوران ادبيات فارسي همواره هنگامه پر رمز و راز سحرگاهان از جلوه جذاب و دلنشيني بهره گرفته است .فرصتي كه فاصله زمين از آسمان به حداقل ممكن مي رسد و ملائك براي ديدار صالحان به زمين مي شتابند :

خواجه حافظ شيرازي :

من آن مرغم كه هر شام و سحرگاه

زبام عرش مي آيد صفيرم

خاقاني شيرواني :

هر سحرگاهش دعاي صدق ران

پس به سويش عرش فرسايي فرست

خسرواني :

دلخسته و مجروحم و پي خسته و گمراه

گريان به سپيده دم ونالان به سحرگاه

آغاجي :

عهده و ميثاق باز تازه كنيم

از سحرگاه تا به وقت نماز

سنايي غزنوي :

آنچه يك پيرزن كند به سحر

نكند صد هزار تير و تبر

سوزني سمرقندي :

به دعاي سحر گهانه تو را

برساند به من خداوندم

شيخ اجل سعدي :

به فلك مي رود آه سحر از سينه من

تو همي برنكني ديده زخواب سحري .

روزه و رمضان در اشعار حافظ

روزه، رمضان و شب قدر از جمله مفاهيم قرآنى است كه در ميان اشعار حافظ خوش نشسته و چون نگينى انگشتر اشعارش را زينت بخشيده است او هم صحبتى با روزه را چون ميهمانى عزيز غنيمت و رسيدن عيدش را در خور انعام دادن مى‌داند . خواجه شمس الدين محمد معروف به حافظ شيرازي شاعر پرآوازه و غزلسراي قرن هشتم است وي در جواني به خواندن علوم متداول آن روزگار از قبيل ادبيات عرب، تفسير، كلام و حكمت پرداخت و در همين ايام به حفظ قرآن كريم روي آورد. از اين رو حافظ در درجه از اول يك عالم علم دين است و درجه بعد يك شاعر شيرين سخن كه براي بيان مطالب و مفاهيم خويش از غالب شعر كه از تاثير گذاري بيشتري برخوردار است بهره برد تا كلام خويش را با كلام وحي گره زده و جاودانه اش سازد. از اين رو او را به لسان الغيب و ترجمان الاسرار ملقب ساخته اند.

شايد به استثناي مولوي و تا حدودي ناصرخسرو هيچ شاعري به اندازه حافظ با قرآن انس و الفت نداشته است. و اين در اكثر ابيات ديوانش متبلور است به طوري كه كمتر بيتي از اين ديوان را مي توان سراغ داشت كه به آيه، حديث و تعاليمي از دين مبين اسلام گره نخورده باشد. با اين همه او تنها حفظ و خواندن قرآن ودانستن ديگر علوم قرآني را براي رستگار و جاودانگي كافي نمي داند و عشق را مكمل همه اين علوم مي داند:

عشقت رسد به فرياد گر خود بسان حافظ / قرآن زبر بخواني در چارده روايت

چرا كه بسيارند كساني كه ديم را دستاويزي براي دستيابي به مطامع خويش ساخته اند و ريا همان چيزي است كه حافظ خود را ملزم به مبارزه با آن كرده است تا جايي كه چون ملامتيه ننگ بدنامي را به جان خريد و عده اي او را متهم به ميخوارگي كرده اند. از منظر او مي خوردن و رندي كردن بهتر ازداو تزوير قرار دادن قرآن است :

حافظا مي خورو رندي كن و خوش باش ولي / دام تزوير نكن چون دگران قرآن را

از اين ابيات كه افكار ريا ستيزانه حافظ در مقابل كساني كه دين، مذهب و قرآن را براي فريب خلق به كار بسته اند فراوان است ك هبه اختصار از آن در مي گذريم . از جمله مباحث قرآني كه در اشعار حافظ شيرين سخن خوش نشسته و چون نگيني انگشتري شعرش را زينت بخشيده است مفاهيمي چون: رمضان، روزه و شب قدر است كه از جمله زيباترين ابيات در ديوان حافظ را شامل مي شود. « حافظ از روزه همانند نماز غالبا به طنز و از پايان گرفتن ماه روزه به شادي ياد مي كندو اين همان مبارزه منفي است كه با رياكاران و روي آوردن به روح دعا، عبادت، نيايش و به طور كلي همه اعمال ديني است.

او قدر و منزلت روزه و رمضان را مي داند و به نيكي دريافته است ومي داند كه از كرامت اين ماه است كه چشم حقيقت بين او گشوده خواهد شد و به عوالم بالاتر راه خواهد يافت از اين رو مي گويد:

روزه هر چند كه مهمان عزيز است اي دل / صحبتش موهبتي دان و شدن انعامي

او با اشراف به تبعات و دستاوردهاي اين ماه هم كيشان و رندان و اهل باطن را فرامي خواند كه فرصت ماه شعبان را ارج نهاده خو را براي رسيدن ايام ماه رمضان آماده كنند

ماه شعبان منه از دست قدح كاين خورشيد / از نظر تا شب عيد رمضان خواهد شد

اگر چه انديشه عرفاني حافظ و توجه او به عوالم عرفاني او بر هيچ حافظ پژوهي پوشيده نيست اماپاردوكسي در اين دست اشعار حافظ وجود دارد كه توجه همگان را به خود معطوف ساخته است و حتي گاه افرادي را به اشتباه و داوري سطحي و برداشتهاي زميني از آن انداخته است. اشعار زير از اين گونه اند:

- زان مي عشق كران پخته شود هر خامي / گر چه ماه رمضان است بياور جامي

- زان باده كه در ميكده عشق فروشند / ما را دو سه پيمانه بده گو رمضان باش

- ساقي بيار باده كه ماه صيام رفت / در ده قدح كه موسم ناموس و نام رفت

- وقت عزيز رفت بيا تا قضا كنيم / عمري كه بي حضور صراحي به جام رفت

- گر فوت شد سحور چه نفصان صبوح هست / از مي كنند روزه گشا طالبان يار

تقريبا در همه ابياتي كه حافظ از روزه و رمضان سخني به ميان آورده آن را با زهدفروشي و مي همراه كرده است. آنچه مسلم است مي از جمله مفاهيم بحث برانگيز در اشعار حافظ است كه بسيار در مورد آن سخن گفته اند: « اين حرف را بارها پژوهندگان حافظ گفته اند كه دو باده در حافظ داريم انگوري و عرفاني يا دو معشوق در ديوان مطرح و مخاطب است زميني انساني و آسماني عرفاني نگارنده به نوع سومي از مي و معشوق در حافظ قائل است و بر آن است كه بيشترينه اشعار حافظ در اين زمينه سوم است و آن همانا مي و معشوق ادبي و كنايي استروزه يك سو شد و عيد آمد و دلها برخاست / مي ز خمخانه به جوش آمده مي بايد خواست

توبه زهد فروشان گران جان بگذشت / وقت رندي و طرب كردن رندان پيداست

با توجه با بيت دوم اين غزل به نيكي پيداست كه اين مي در مقابل زهد فروشي هاي مسلمانان ظاهري كه دين را حربه اي براي خود قرار داده اند مطرح شد و منظور التفاط به روح و حقيقت روزه و روزه داري است چرا كه او نيك مي داند كه ريا از منفورترين گناهان در پيشگاه خداوند است و انسان بايد همه ايام و لحظات را غنيمت بداند نه تنها ماه مقرر شده رمضان و يا در پيش چشمان خلق! اين مفهوم در اين غزل به روشني تكرار شده است:

بيا ترك فلك خوان روزه غارت كرد / هلال عيد به دو قدح اسارت كرد

ثواب روزه و حج قبول آنكس برد / كه خاك ميكده عشق را زيارت كرد

از سويي عشق اصل انديشه حافظ را تشكيل مي دهد و در بر خورد شاعر با ماه رمضان و روزه و حتي حج نيز همان نقش هميشگي خود را ايفا مي كند و معيار سنجش پيپده ها در شعر او قرار مي گيرد پيشتر از خواجه شنيديم كه در زير گنبد كبود هيچ صدايي خوشتر از صداي عشق نيست و هر انساني كه هنر عشق ورزيدن نياموخته باشد، به فتواي شاعر جسد متحركي بيش نيست و مي توان بر جنازه وي نماز كرد. حافظ پا را از اين مرحله نيزفراتر نهاده و يگانه فرياد رس انسان را عشق دانسته است .مفهوم شعر فوق به مضموني ديگر در شعر حافظ تكرار شده است و او چون ترجيح بندي دائم در پي تكرار و القاي عشق الهي است: عشقت رسد به فرياد گر خود بسان حافظ / قرآن زبر بخواني در چارده روايت

او كه عموما همه تعابير مربوط به روزه را با طنز مخصوص خود در مقابل رياكاران بكار برده- جز يك مورد از چهار مورد تكرار شب قدر در اشعارش، در بقيه موارد از آن به تجليل و احترام ياد كرده چرا كه خود را را مديون و مرهون چنين شبي مي داند:

- چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي / آن شب قدر كزين تازه براتم دادند

- در شب قدر ار صبوحي كرده ام عيبم مكن / سر خوش آمد يار و جامي بر كنار طاق بود

- شب قدري است و طي شد نامه هجر / سلام فيه حتي مطلع الفجر

- آن شب قدري كه گويند اهل خلوت امشب است / يارب اين تاثير دولت از كدامين كوكب است


وضعيت آماري

ايد كه مال دنيا مسمار دل نباشد ......اوحدي مراغه اي هفدهم مرداد 1387

ايد كه مال دنيا مسمار دل نباشد

 

كين مارها كه بيني ، جز مار دل نباشد

 

 

بيمار جهل گردد روزي هزار نوبت

از عقل اگر زماني تيمار دل نباشد

 

 

 

وقتي كه حرص و شهوت خواري كنند بر دل

 

آه! ار عنايت او غم خوار دل نباشد

 

 

سودي ندارد از كس ياري نمودن دل

 

نور هدايت او تا يار دل نباشد

 

 

نزد خداپرستان داني كه: چيست طاعت؟

 

آن سيرتي كه در وي آزار دل نباشد

 

 

يك بار اگر ببيني دل را ، يقين بداني

 

كين آبگينه هرگز در بار دل نباشد

 

 

بر قول اوحدي كن گوش ، ار نجات خواهي

 

زيرا كه قول او جز مسمار دل نباشد

 

 

اوحدي مراغه اي


وضعيت آماري

بی همگان به سر شود بی تو بسر نمی شود...مولوی چهاردهم مرداد 1387

بی همگان به سر شود بی تو بسر نمی شود

داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمی شود

 

دیده عقل مست تو چرخه ی چرخ پست تو

گوش طرب به دست تو بی تو بسر نمی شود

 

جان ز تو جوش می کند دل ز تو نوش می کند

عقل خروش می کند بی تو بسر نمی شود

 

خمر من و خمار من بغ من و بهار من

خواب من و قرار من بی تو بسر نمی شود

 

جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی

آب زلال من تویی بی تو بسر نمی شود

 

گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی

آن منی کجا روی!؟ بی تو بسر نمی شود

 

دل ننهند برکنی توبه کنند بشکنی

این همه خود تو می کنی بی تو بسر نمی شود

 

بی تو اگر بسر شدی زیر جهان زبر شدی

باغ ارم سقر شدی بی تو بسر نمی شود

 

بی تو نه زندگی خوشم بی تو نه مردگی خوشم

سر ز غم تو چون کشم؟ بی تو بسر نمی شود

 

                                   «مولوی»


وضعيت آماري

نیما یوشیج ششم مرداد 1387

علی اسفندیاری در سال 1276 در روستای یوش مازندران زاده شد.پدرش ابراهیم خان نوری،از راه کشاورزی و گله داری روزگار می گذرانید.خواندن و نوشتن را در روستا آموخت.و در 12 سالگی پس از کوچ خانواده به تهران،در دبیرستان سن لویی که یک موسسه متعلق به هیأت کاتولیک رمی بود به تحصیل پرداخت.او خود از این دوران به خوشی یاد نمی کند.گویی دیگران رفتار بی غش و روحیه رها و غنی او را بر نمی تابیدند و کودکان نیز، چون مادربزرگان نرینه نمای خویش که در سال های پس از آن مایه رنج او را فراهم آوردند،به تحقیر و تمسخرش پرداختند.

آشنایی او با استاد نظام وفا که خود ازشاعران کهن گرا بود،مربوط به همین دوره می شود.این آشنایی،و تشویق های وفا او را به سمت شاعری کشانید.و نیما یوشیج،آغاز شد.

او در ابتدا، به شیوه کهن شعر می سرود.و اکثر آثارش به سبک خراسانی بود.اشعار نخستینش با وجود این که در قالب اوزان عروضی ساخته شد،از مضامین نو و تخیلات شاعرانه بهره بسیاری داشت.

آشنایی نیما با زبان فرانسه،زمینه مطالعه ادبیات غرب را برای او فراهم آورد.و همین موجب بیدار شدن هرچه بیشتر حس نوخواهی او می شد.این دنیا راه تازه ای پیش پای طبع نیما گشود.که ثمره این کاوش در منظومه "افسانه"،نوزاد شعر نو را به آغوش ادبیات ایران بخشید.این اثر که سراغاز شعر نو محسوب می شود؛در سال 1300 در روزنامه "قرن بیستم" میرزاده عشقی منتشر شد.از این پس،وزن عروضی به شیوه کهن در شعر نیما در هم می شکند،مصرع ها کوتاه و بلند می شوند و شعر از بند قافیه های خشک می رهد.

كرم ابريشم

در پيله تا به كي بر خويشتن تني؟

ـ پرسيد كرم را مرغ از فروتني ـ

تا چند منزوي در كنج خلوتي،

در بسته تا به كي، در محبس تني؟

در فكر رستنم ـ پاسخ بداد كرم ـ

خلوت نشسته ام زينروي منحني.

فرسوده جان من از بس به يك مدار

برجاي مانده ام چون فطرت دني.

همسال هاي من پروانگان شدند

جستند از اين قفس، گشتند ديدني.

يا سوخت جانشان دهقان به ديگران،

جز من كه زنده ام در حال جان كندني.

در حبس و خلوتم تا وارهم به مرگ

يا پر برآورم بهر پريدني.

 

اينك تو را چه شد كاي مرغ خانگي!

كوشش نمي كني، پري نمي زني؟

پا بنده ي چه اي؟ وابسته ي كه اي؟

تا كي اسيري و در حبس دشمني؟

 

گل نازدار

سود گرت هست گراني مكن

خيره سري با دل و جاني مكن

آن گل صحرا كه به غمزه شكفت

صورت خود در بن خاري نهفت

صبح همي باخت به مهرش نظر

ابر همي ريخت به پايش گهر

باد ندانسته همي با شتاب

ناله زدي تا كه بر آيد ز خواب

شيفته پروانه بر او مي پريد

دوستيش از دل وجان مي خريد

بلبل آشفته پي روي وي

راهي همي جست ز هر سوي وي

وان گل خودخواه خود آراسته

با همه ي حسن به پيراسته

زان همه دل بسته ي خاطر پريش

هيچ نديدي بجز از رنگ خويش

شيفتگانش ز برون در فغان

او شده سرگرم خود اندر نهان

جاي خود از ناز بفرسوده بود

ليك بي بيره و بيهوده بود

فر و برازندگي گل تمام

بود به رخساره ي خوبش حرام

نقش به از آن رخ بر تافته

سنگ به از گوهر نايافته.

گل كه چنين سنگدلي برگزيد

عاقبت از كار نداني چه ديد

سود نكرده ز جواني خويش

خسته ز سوداي نهاني خويش،

آن همه رونق به شبي در شكست

تلخي ايام بجايش نشست.

از بن آن خار كه بودش مقر

خوب چو پژمرد برآورد سر

ديد بسي شيفته ي نغمه خوان

رقص كنان رهسپر و شادمان

از بر وي يكسره رفتند شاد.

راست بماننده ي آن تند باد

خاطر گل زآتش حسرت بسوخت

زآنكه يكي ديده بدو بر ندوخت!

هر كه چو گل جانب دل ها شكست

چونكه بپژمرد به غم بر نشست

دست بزد از سر حسرت به دست

كانچه بكف داشت ز كف داده است!

 

چون گل خود بين ز سر بيهشي

دوست مدار اينهمه عاشق كشي.

يك نفس از خويشتن آزاد باش

خاطري آور به كف و شاد باش.

 


وضعيت آماري

ويگتور هوگو بیست و نهم تیر 1387

  ويكتور ماري هوگو ،بزرگترين شاعر قرن نوزدهم فرانسه و شايد بزرگترين شاعر در عرصه ادبيات فرانسه و نيز داستان نويس،درام نويس و بنيانگذار مكتب رومانتيسم در بيست و ششم فوريه 1802 پاي به عرصه هستي گذارد.وي سومين پسر كاپيتان ژوزف لئوپولد سيگيسبو هوگو(بعدها به مقام ژنرالي نائل آمد) و سوني تره بوشه بود.هوگو قويا تحت نفوذ و تاثير مادر قرار داشت.مادر از سلطنت طلبان و از پيروان متعصب آزادي به شيوه ولتر بود و تنها بعد از مرگ مادر بود كه پدرش،آن سرباز شجاع توانست ستايش و علاقه فرزندش را نسبت به خود بر انگيزد . سال هاي كودكي ويكتور در كشورهاي مختلف سپري شد.به مدت كوتاهي در كالج نجيب زادگان در مادريد اسپانيا درس خواند و در فرانسه تحت تعليمات معلم خصوصي خود پدر ريويير ،كشيش بازنشسته قرار گرفت. در سال 1814 به دستور پدر وارد پانسيون كورديير شد كه بخش اعظم تحصيلات ابتدايي را در آنجا گذراند . تكاليف مدرسه مانع از مطالعه آثار معاصران به ويژه شاتوبريان و نيز مانع ازنگارش تصنيفا اديبانه او نشد. سرودن شعر را با ترجمه اشعار ويرژيل آغاز كرد و همراه با اين اشعار،قصيده بلندي در وصف (سيل( سرود . شعر بلند (شادي مطالعه در لحظه لحظه حيات) او را به جمع شاعران پيوند داد و در همين سالها (قبل از بيست سالگي)نخستين قصه بلند خود ،يعني كتاب Bug Jargalرا منتشر كرد و با انتشار اين كتاب به جمع ادبا راه يافت. در ال 121 با انتشار كتاب(نوتردام دوپاري) كه بعد از بينوايان بزرگترين اثر اوست شهرتي فراگير يافت.در سال 1822 با آدل فوشه دوست دوران كودكي خود ازدواج كرد.در سال 1827 درام كرمول را نوشت.بر اين كتاب مقدمه اي مفصل نوشت كه خود كتابي مستقل است و اهميت آن به مراتب فراتر از خود درام است.اين مقدمه را مي توان مرامنامه مكتب رومانتيسم دانست و با همين مقدمه است كه رومانتيسم به عنوان مكتبي مستقل آغاز مي شود و بدين گونه هوگو مكتبي به نام رومانتيسم را بنيان مي نهد.
او معتقد بود كه(هر آنچه كه در طبيعت است به هنر تعلق دارد.)و در مقدمه كرمول نوشت:
...بشر در طول حيات خود،پيوسته يك نوع تمدن و يك نوع جامعه نداشته است.بشريت مانند هر يك از واحدهاي خود ،يعني انسانها ،بزرگ شده،باليده،به بلوغ رسيده و آن گاه به پيري پر عظمت خود رسيده است.پيش از عهدي كه جامعه امروز عهد عتيق مي خواند،دوره اي بوده كه(عهد افسانه) خوانده مي شده كه بهتر بود (عصر آغازين) خوانده شود و در آنجا كه شعر،آينه انديشه هاي آدمي است،شعر نيز اين سه دوره عهد آغازين،عهد عتيق و عهد جديد را طي كرده است.اشعار غنايي،زاييده عهد آغازين است و خاستگاه اشعار حماسي ،عهد عتيق و درام،پرورده عهد جديد است.نغمه و غنا ابديت را ساز مي كند.ماهيت غنا،طببيعي بودن،خصوصيت دومي (حماسه) سادگي و صفت سومي(درام) حقيقي بودن است. قهرمتنان اشعار غنايي اشخاص بزرگي چون آدم،قابيل و نوح بودند،قهرمانان حماسه ها ،پهلوانان غول صفتي چون آشيل،هركول،آژاكس،پرومته و آگاممنون بودند و قهرمانان درام جز انسانهاي عادي ،.كس ديگري نيستند،كساني چون هاملت،مكبث،اتللو و...
و بدين گونه هوگوي جوان ،عصري نو در تاريخ ادبيات جهان گشود عصري كه عنوان (عصر رمانتيسم) به خود گرفت.از اين زمان به بعد هوگو دوستداران بسيار يافت و از 1829 تا 1843 سال هاي بالندگي و كاميابي او بود و در اين دوران ده ها رومان و منظومه سرود.در سال 1845 بعد از آن كه از طرف شاه به مجلس اعيان دعوت شد ،انتخاب وي اعتراضات چندي را بر انگيخت و به مدت سه ماه درگيري هايي آغاز شد كه منجر به گوشه گيري هوگو گرديد و هوگو در انزواي خود،شاهكار انسان دوستانه خود«بينوايان» را به رشته تحرير كشاند.با وقوع انقلاب 1848 فترتي در قصه نويسي هوگو پيدا شد و بطور فعال وارد جريانات سياسي شد.در دسامبرآن سال از كانديداتوري لويي ناپلئون بهعنوان رييس جمهوري حمايت كرد و براي مدتي هم حامي حزب محافظه كار و هم رياست جمهور بود ،لكن بالاخره از رياست جمهوري بريد و در نطق تاريخي 18 ژوئيه 1851 در بررسي قانون اساسي گفت: چون زماني ناپلئون كبير داشته ايم،بايد ناپلئون حقير نيز داشته باشيم؟.
بعد از ودتاي 2 دسامبر 1851 به بروكسل گريخت و در تبعيد دراز مدت خود ،آثار بزرگي تدوين كرد.
با سقوط ناپلئون سوم در سال 1870 به ميهن بازگشت.به مدت چندين سال او مظهر مخالفت با امپراتوري و طرافدار جمهوري بود.در سال 1871 به مجلس ملي راه يافت ولي خيلي زود از نمايندگي مجلس كناره گرفت.
در سال 1874 بي اعتنا نسبت به نقد هاي تاريخي ناتوراليست ها،كتاب نود وسه را نوشت .
در سن هفتاد و پنج سالگي كتاب دلنشين«هنر پدر بزرگ بودن» را نوشت؛اما باز هم تمايلي به دنياي سياست داشت و در سال 1876 به مجلس سنا راه يافت.در فوريه 1881 به مناسبت ورود به هشتاد سالگي مراسم با شكوهي به افتخار وي بر پا گرديد كه كمتر كسي به زمان حيات خود،چنين افتخاري را كسب كرده است.
ويكتور هوگو در مي سال 1885 بعد از يك دوره بيماري در گذشت،لكن با به جاي گذاردن اشعار و
داستان هاي شكوهمند،هميشه جاويد ماند.
آثار هوگو را بطور كلي در پنج بخش مي توان مرور كرد:
الف- آثار ابتداي نوجواني:
1- اينه دوكاسترو: درامي به نثر در سه پرده كه هوگو در پانزده سالگي نوشته است
2- ترجمه بخشهايي از « انه ايد» شاهكار ويرژيل:
هخامنشي
پيرمرد گالز
غار سيكلوپها
كاكوس
 3-  درليدي» ترجمه اي از اشعار اوراس
 4- سزاراز از روبيكون مي گذرد ترجمه اي از فارسال تصنيف لوكن
ب- اشعار هوگو:
1- اغاني جديد
2- اعاني و قصايد
3- شرقي ها
4- برگهاي خزان
5-نغمات شفق
6-صداهاي دروني
7- پرتوها و سايه ها
8-كيفرها
9- سير و سياحت
10-افسانه قرون
11- غزليات كوچه ها و بيشه ها
12- سال مخوف
13- فن پدر بزرگي
14- پاپ
15- شفقت عالي
16- اديان و دين
17- خر
18- رياح چهارگانه روح
19- عاقبت شيطان
20- مكنونات چنگ
21- خدا
22- سالهاي شوم
23- دسته گل آخرين
ج- نمايشنامه هاي هوگو:
1- كرامول
2- آمي روبسار
3- ارناني
4- ماريون دلورم
5- شاه تفريح مي كند
6- لوكرس بورژيا
7- ماري تودور
8- آنژلو
9- اسمرالدا
10- روي بلاس
11- توامان
12- بورگراوها
13- توركه مادا
14- تئاتر در هواي آزاد
د- رمانهاي هوگو:
1- بوگژارگال
2- هان ديسلند
3- آخرين روز يك محكوم
4- نتردام دو پاري
5- كلود گدا
6- بينوايان
7- كارگران دريا
8- مردي كه مي خندد
9- نود و سه .


وضعيت آماري

پرندگان منظومه منطق الطير عطار سی ام خرداد 1387

مأخوذ است از آيه شريفه: «و ورث سليمان داود و قال يا ايها الناس علمنا منطق الطير واوتينا من كل شي ء ان هذا لهو الفضل المبين» (سوره نمل آيه 16)- در تفاسير قرآن كريم از مرغان مختلفي كه با سليمان (ع) سخن گفته اند و او گفتار آنان را براي پيروان خود ترجمه فرموده است. اسم برده اند و اين كلمه را شعراي فارسي زبان به همين معني در اشعار خود بسيار آورده اند.

هدهد

در فارسي پويك و شانه سر را گويند. (برهان) – مرغيست بدبو كه بر زباله آشيان سازد، بر بدنش خطوط و رنگهاي فراوان است و كنيه او ابوالاخبار و ابوثمامه و ابوالربيع و ابوروح و ابوسجاد و ابوعياد است. گويند كه از بالاي آسمان آب را در زير زمين ببيند همانطور كه آدمي آنرا در شيشه ببيند. (دميري) – گفته اند كه هدهد راهنماي سليمان بود بر آب و آن چنان بود كه سليمان هرگاه كه خواستي نماز گزارد هدهد او را ره نمودي به آب و در بيابان زمين را مي كندند و به آب مي رسيدند تا سليمان با آن غسل مي كرد يا وضو مي ساخت.

بلبل

نمونه مردمان جمال پرست وعاشق پيشه است.

طوطي

حيوانيست ثاقب الفهم ونرم خو كه قوه تقليد اصوات و قبول تلقين را بسيار داراست. ارسطا طاليس گويد براي تعليم طوطي او را جلوي آينه نهيد و از پس آن صحبت كنيد تا او خوب تقليد كند (دميري ذيل ببغاء)- در اينجا نمونه آن دسته از مردمان اهل ظاهر و تقليد است كه به دنياي باقي و حيات جاويد اعتقاد دارند و به آن سخت پابندند.

طاوس

پرنده ايست عزيز و جميل و عفيف الطبع و اهل ناز و تبختر است و بر خويش سخت معجب است (دميري)- در مثنوي نمونه اي از مردم منافق و دو رنگ است كه براي نام و ننگ جلوه گري مي كند و همّ خود را صرف صيد خلق و شكار آنها مي نمايد و از نتيجه عمل خود نيز بي خبر است (ر. ك. ج 5 ني ص 28). ولي در اين جا نموه اهل ظاهر است كه تكاليف مذهب را به اميد مزد يعني به آرزوي بهشت و رهايي از عذاب دوزخ انجام مي دهد.

بط

مرغابيست و اين كلمه عربي محض نيست (جواليقي ص 64) و مُعرّب بت است )آنندراج) – در تفاسير قرآن (ذيل آيه 120 واقع در سوره بقره راجع به مرغ خليل الله (ع) آنرا ضمن چهار مرغ خليل نام برده اند (ابوالفتوح ج 1ص 458)- و در مثنوي كنايه است از حرص و آز كه يكي از عوامل شيطان رجيم و نفس عاقبت سوز است (ج 5 ني س 37)- در اينجا نمونه مردمان عابد و زاهد است كه همه عمر گرفتار وسواس طهارت و شستشواند.

كبك

نمونه مردم جواهر دوست كه همه عمر خود را صرف جمع آوري انواع جواهرات و احجار كريمه و يا اشياء قيمتي و عتيق مي نمايند.

هماي

مرغيست افسانه اي كه گويند استخوان خورد و جانوري نيازارد و بر سر هر كس سايه افكند پادشاه شود (انندراج)- و در افسانه ها بسيار از او نام برده اند از جمله باين صورت كه در شهرها و ممالك هنگام انتخاب پادشاه اين مرغ را به پرواز مي آورده اند و بر هر كس كه مي نشست او را شاه مي كردند- در اينجا نمونه ايست از مردان جاه طلب كه از زهد و عبادت براي جلب حطام دنيوي استفاده مي كنند و از راه عزلت و عبادت ظاهري درصدد بر مي آيند كه ارباب مملكت و سياست را بخود جلب نمايند و براي خود دستگاهي داشته باشند. خواجه حافظ اينگونه زهاد را "واعظ شحنه شناس" اصطلاح كرده است:

و اعظ شحنه شناس اين عظمت گو مفروش                     زانكه منزلگه سلطان دل مسكين من است .

كوف

پرنده ايست بنحوست مشهور و آن دو قسم مي باشد كوچك و بزرگ؛ كوچك را جغد و بزرگ را بوم خوانند (برهان) –اين پرنده را كه به نامهاي جغد و بوم و كوف و بوف و مانند آن خوانند در ادبيات زرتشتي بهمن مرغ ناميده شده است و مرغيست اهورايي و بدون نحوست كنيه او در عربي ام الخراب و ام الصيبان و غراب الليل است. مرغيست كه شب نمي خوابد و پرهايش بد پوست. طائريست منزوي و منفرد و حرام گوشت (دميري ذيل بوم)- قدما براي اين مرغ احكام و خواصي ذكر كرده اند كه شرح آنهمه در اينجا ميسر نيست (ر. ك. نفائس الفنون ج2 ص 151 و حياة الحيوان جاحظ و دميري ذيل كلمه بوم)- در اينجا كنايه است از مردم زاهد و منزوي كه گنج مقصود را در انزوا و خلوت وانعزال (گوشه گيري و عزلت نشيني) و گوشه گيري و بريدن از خلق و اجتماع مي جويند.

باز

قدما باز را حيواني متكبر و تنگ خُـلق تصور مي كردند (دميري ذيل البازي)- در اينجا نمونه مردم درباري و اهل قلم است كه بعلت نزديكي به شاه هميشه بر ديگران فخر و مباهات مي نمايند و تكبر مي فروشند و از سپهداري و كله داري خويش سوء استفاده مي نمايند.

بوتيمار

نام مرغيست كه بر لب آب نشيند و آب نخورد و گويند تشنه است و آب نخورد مبادا آب تمام شود آنرا مرغ «غم خوراك» گفته اند (آنندراج)- آنرا بعربي يمام گويند (برهان)- و حال آنكه «يمام» در عربي به كبوتر دشتي (منتهي الارب) يا كبوتر وحشي اطلاق مي شود (دميري) – در اينجا نمونه اي از آندسته از مردم خسيس است كه مواهب زندگاني را از خود و ديگران دريغ مي دارند، نه خود از آن متمتع مي شوند و نه مي توانند از تمتع ديگران لذت برند.

سيمرغ چگونه مرغي بوده است؟ 

   
در فرهنگها آمده است، به ضّم ثالث عنقا را گويند و آن پرنده اي بوده است كه زال پدر رستم را پرورده و بزرگ كرده، و بعضي گويند نام حكيمي است كه زال در خدمت او كسب كمال كرد) برهان – آنندراج- برهان جامع (  در ذيل كلمه «سيرنگ» آمده است: به معني سيمرغ زيرا كه سي رنگ دارد (رشيدي( – سيرنگ بروزن بيرنگ پرنده ايست كه آنرا سيمرغ و عنقا خوانند و عنقاي مغرب همانست و آن را بسبب آن عنقا گويند كه گردن او بسيار دراز بوده است و كنايه از محالات و چيزي كه فكر بدان نرسد و اشاره بر ذات باريتعالي هم هست (برهان قاطع) – مرغ داستاني معروف مركب از دو جزء سين يا سئينه و مرغ . سئينه به لغت اوستا مرغ شكاريست و بشكل سين در كلمه سيندخت مانده و سيمرغ در اصل سين مرغ بوده است. اين مرغ نظير عنقاء عربيست (فرهنگ شاهنامه)- و در كتبي كه قدما راجع به حيوانات و طيور نوشته اند يا ضمن «علوم اوايل» از اين اجناس اسم برده اند آمده است: «عنقا كه آنرا به پارسي سيمرغ گويند.

او را در جهان نام هست اما نشان نيست و هر چيزي را كه وجود او نادر بود به عنقاي مغرب تشبيه كنند. و در بعضي از تفاسير آورده اند كه در زمين اصحاب رس كوهي بود بس بلند بهر وقتي مرغي بس عظيم با هيأتي غريب و پرهاي او بالوان مختلف و گردني به افراط دراز كه او را بدان سبب عنقا گفتندي و هر جانوري كه در آن كوه بودي از وحوش و طيور صيد كردي و اگر صيدي نيافتي از سر كوه پرواز كردي و هر جا كودكي ديدي برداشتي و بردي و چون آن قوم ازو بسيار در رنج بودند پيش حنظلة بن صفوان رفتند كه پيغمبر ايشان بود و ازو شكايت كردند. حنظله دعا كرد حقتعالي آتشي بفرستاد و آن مرغ را بسوخت.

و زمخشري در ربيع الا برار آورده است كه حقتعالي در عهد موسي (ع (  مرغي آفريد نام او عنقا و از چهار پاي بود و از هر جانب او رويي مانند روي آدمي و او را همچو او جفتي بيافريد و ايشان در حوالي بيت المقدس بودندي و صيد ايشان از وحوش بودي كه با موسي (ع) انس داشتند و چون موسي بدار بقا پيوست ايشان از آن زمين نقل كردند و بزمين نجد فرود آمدند و پيوسته كودكان را مي بردند و طعمه مي ساختند. چون خالدبن سنان العبسي بعد از عيسي (ع) به تشريف نبوت سرافراز گشت اهل حجاز و نجد از آن مرغ شكايت كردند (و) او دعا كرد حقتعالي بدعاي خالد بن سنان نسل ايشان را منقطع كرد و جز نام ايشان در جهان نماند و بعضي گويند بدعاي حنظله ايشان را به بعضي از جزاير محيط انداخت و در آن جزاير فيل و كرگدن و ببر و جاموس و بيشتر حيوانات باشند ليكن او جز فيل را صيد نكند و اگر فيل نيابد تنين يا مار بزرگ صيد كند و ديگر حيوانات را بواسطه آنكه مطيع اويند متعرض نشود دميري در حياة الحيوان ذيل عنوان عنقاء المغرب آورده است كه مرغيست عجيب بسيار دور پرواز و در كوهها بيضه نهد و گويند او را باين جهت بدين اسم خوانده اند كه در گردنش طوق سپيد رنگي است و گفته اند او پرنده ايست نزديك مغرب الشمس – و قزويني آورده است كه از حيث جثه و خلقت بزرگترين مرغان است، فيل را مي بايد همانطور كه غليواج موش را ربايد، هنگام پروز از بال او صدايي چون صداي رعد قاصف و سيل برخيزد و هزار سال زندگي مي كند و چون پانصد سال شد جفت گيري مي نمايد و هنگام بيضه گذاشتن درد شديدي حس مي كند- ارسطا طاليس در نعت اين پرنده آورده است كه پرنده ايست شكاري و در منقار او قدحهاي بزرگ براي شرب آب تعبيه شده است. ... او را شكمي است چون شكم گاو و استخواني چون استخوان درندگان و او بزرگترين پرنده گوشتخوار است (دميري ذيل عنقاء المغرب .(اما اين مرغ پرنده ايست آريائي كه نامش در اوستا بصورت SAENO MEREGHO)برهان قاطع ص 1211) و در پهلوي SEN- MURV يا سيمرغ پيشوا و سرور همه مرغان و اولين مرغ آفريده شده است (بندهش فصل 24 بند11 (. در كتاب CULTS AND LEG?NDS OF ANCIENT IRAN AND CHINA از مرغي چيني بنام "SIEN – HO" اسم برده شده است كه مولف كتاب آنرا كلنگ ترجمه كرده و با سئنه اوستائي و يا مرغ ديگر در اوستا بنام VAREGHAN (بال زن) كه مترجمين آنرا عقاب و شاهين ترجمه كرده اند مقايسه نموده است (ص46 تا 52) و حكايت سيمرغ افسانه اي شاهنامه را نيز با افسانه اي مانند آن كه در آثار چيني موجود است تطبيق نموده و فصلي راجع به سيمرغ و مرغ رخ چيني آورده است. مرحوم صادق هدايت كه نسخه اي ازين كتاب را بمن داد در حاشيه ص 15 كتاب كه بحث راجع به سيمرغ است نوشته است سيمرغ بايد سيمرغ = مرغ چين باشد.

– در اوستا و آثار پهلوي آشيانه اين مرغ بلند پرواز در بالاي درختي است كه در ميان اقيانوس فراخ كرت واقع است. هر وقت كه از روي آن درخت برمي خيزد هزار شاخه از آن مي رويد و هر وقت كه بروي آن فرود مي آيد هزار شاخه از آن شكسته تخمهاي آنها پاشيده و پراكنده مي گردد و نيز در فروردين يشت از كسي باسم SAENA AHUM STUT نام برده شده است كه نماز اهون )يثااهو) را بجاي مي آورد و در فقره 126 همين يشت از سه تن ياد شده كه از خاندان سئن هستند و در كتاب هفتم دينكرد فصل 6 بند 5 آمده «در ميان دستوران راجع به سئن كه او صد سال پس از ظهور دين متولد شد و دويست سال پس از ظهور دين در گذشت او نخستين پيرو مزديسناست كه صد سال زندگي كرد و با صد نفر از مريدان خويش بروي اين زمين پديد آمد.» بي شك بين دو مفهوم سئنه اوستائي و سيمرغ فارسي يعني اطلاق آن مرغ مشهور و نام حكيمي دانا رابطه اي موجود است.

و براي اطلاع بيشتر از افسانه هاي مربوط به سيمرغ در آثار فارسي بمقاله فاضلانه همان مولف دانشمند در مجله ايران ليك، جلد 28، شماره 1، ص11-1 رجوع شود كه در آن از جمله مي نويسند: «در روايات و داستانهاي ملي ما (شاهنامه) سيمرغ بدوگونه جلوه كرده است، نخست اسم نوع پرنده اي عظيم الجثه است كه بر فراز كوه آشيانه و نيرويي بزرگ و قدرتي عظيم دارد ولي او نيز فاني گردد.»- رستم در خوان پنجم از هفت خوان باين سيمرغ بر مي خورد و او را مي كشد. «دوم اسم خاص ظاهراً پرنده اي از نوع اول كه داراي دانش و حكمت است و در داستان وي بويي از بقا استشمام مي شود و همين سيمرغ كه ياد آورسئنه اوستاست.» – اين سيمرغ بشرحي كه در شاهنامه بايد ديد تن نوزادي را كه پدرش سام او را بدور افكنده بود به البرز كوه مي برد تا خوراك جوجگان خويش سازد ولي از جانب بارگاه الهي:

بسيمرغ آمد صدايي پديد كه اي مرغ فرخنده پاك ديد

نگهدار اين كودك شيرخوار كزين تخم مردي در آيد ببار

سيمرغ هم بنا بامر حق به تربيت زال همت مي گمارد تا جواني برومند مي شود و چون خبر او به سام مي رسد براي يافتن فرزند به البرز كوه مي رود و به مكمن سيمرغ مي رسد كه:

يكي كاخ بد تارك اندر سماك نه از رنج دست و نه از آب و خاك

و سيمرغ از واقعه آگاه مي شود زال را كه به آواز سيمرغ سخن مي گفت و همه هنرها آموخته بود وادار مي كند كه نزد پدر رود و از پر خويش باو مي دهد تا در هنگام سختي بر آتش افكند تا سيمرغ بمدد او شتابد چون او را نزد پدر مي آورد سام:

فرو برد سر پيش سيمرغ زود نيايش همي بافرين بر فزود

كه اي شاه مرغان ترا دادگر بدان داد نيرو و ارج و هنر

كه بيچارگانرا همي ياوري به نيكي بهر داوران داوري

ز تو بدسگا لان هميشه نژند بمان همچنين جاودان زورمند

سيمرغ دو بار در هنگام سختي بفرياد زال مي رسد يكي هنگام زادن رستم كه بعلت بزرگي جسم از زهدان مادر بيرون نمي آمد و كار رودابه - زن زال و مادر رستم - به بيهوشي مرگ مي كشد و زال ناچار پري از سيمرغ را در آتش مي نهد و او حاضر مي شود و دستور مي دهد تا شكم مادر را بشكافند و فرزند را بيرون آورند و گياهي را با شير و مشك بياميزند و بكوبند و در سايه خشك كنند و پس از بخيه زدن شكم رودابه بر آن نهند و پر سيمرغ بر آن مالند تا بهبود يابد ، دوم در جنگ رستم و اسفنديار كه چون رستم در مرحله اول جنگ از اسفنديار شكست مي خورد و مجروح و افكار به خانه بر مي گردد زال براي بار دوم پر سيمرغ را در آتش مي نهد و سيمرغ حاضر مي شود:

چو سيمرغ را ديد زال از فراز ستودش فراوان و بردش نماز

به پيشش سه مجمر پر از بوي كرد ز خون جگر بر رخش جوي كرد

سيمرغ اين بار هم بشرحي كه در شاهنامه بايد ديد زخمهاي رستم را علاج مي كند و او را بدرخت گز كه در ساحل درياي چين مي روييد، راهنمايي مي كند و تيري دو شاخ كه قاتل اسفنديار بود به او مي دهد.

داستانهاي مذكور سبب شده كه سيمرغ (سيرنگ) را حكيم و دانايي باستاني تصور كنند. «در رساله (زردست افشار) ترجمه دادپويه ابن هوش آئين از رسائل فرقه آذر كيوان جملاتي حكمي از او تحت عنوان «حكيم كامل مرتاض سيمرغ كه از دوري از جهانيان و اعراض از اغراض فاسده فانيه دنيويه او را بدين نام يعني عنقا خواندند» نقل كرده است- در نزد صابيان عراق داستان دلكش «سيمرغ و هرمز شاه» متداول است و نيز در داستانهاي عاميانه (فولكلور) ايران حكايتهاي لطيف از سيمرغ باقي است از جمله داستان «دژ هوش ربا» و «سيمرغ (مرغ) هادي و راهبر بسوي مرغ حكيم.»

سيمرغ در قصص انبياء : جويري در قصص الانبياء خود، در ذيل عنوان «حديث سليمان با سيمرغ» حكايتي مفصل آورده است و مختصر آن اينست كه در محضر سليمان سخن از قضا و قدر مي رفت و سيمرغ منكر آن شد و گفت من قضاي الهي را بگردانم. سليمان گفت دختر و پسري از دو پادشاه در مشرق و مغرب زمين بوجود آمده اند و حكم قضاست كه اين دو با هم ازدواج كنند. اگر مي تواني اين قــَدَر بگردان. سيمرغ بهوا شد تا بدانجا رسيد كه مملكت مغرب آنجا بود نگاه كرد دايگانرا (دايه گان را) ديد كه دختر را نگاه داشته اند چون سيمرغ را ديدند از هيبت او بگريختند. دختر در گهواره بود سيمرغ در آمد و دست فرو كرد و او را برداشت و بهوا برد، چه دست و پاي سيمرغ همچو دست و پاي آدميست. آن دختر را از هفت دريا گذرانيد و بفراز درختي برد كه بر سر كوه بسيار بلندي روييده است و روزها نزد سليمان مي آمد و شبها به پرورش او قيام مي كرد. اما پسر پادشاه مشرق چون بسن رشد رسيد درصدد بر آمد كه سرچشمه نيل را بيابد و مشقتها كشيد تا بزير همين درخت آمد كه از زير آن نيل جاري بود و با دختر ازدواج كرد و پس از يكسال فرزندي از آنها بوجود آمد. سليمان سيمرغ را امر كرد تا آنها را كه در پوستيني سترك پنهان شده بودند نزد او آورد و چون آنها از پوست بيرون آمدند «سيمرغ خجل شد و بقضا و قدر ايمان آورد و به هوا برشد و بدرياها بگذشت و بعد از آن هيچكس سيمرغ را نديد.»

سيمرغ از نظر صوفيان: سهروردي در رساله عقل سرخ ضمن قصه زال و رستم و اسفند يار آورده است: «سيمرغ آشيانه بر سر طوبي دارد. بامداد سيمرغ از آشيانه خود بدر آيد و پـَـر بر زمين باز گستراند. از اثر پر او ميوه بر درخت پيدا شود و نبات بر زمين. و در سيمرغ آن خاصيت است كه اگر آينه يا مثل آن برابر سيمرغ بدارند هرديده كه در آن آينه نگرد خيره شود. پير را پرسيدم كه گويي در جهان همان يك سيمرغ بوده است؟ گفت آنكه نداند چنين پندارد و اگر نه هر زمان سيمرغي از درخت طوبي بر زمين آيد و اينكه در زمين بود منعدم شود معاًمعاً. چنانكه هر زمان سيمرغي مي آيد اين چه باشد نماند.»

و در رساله صفير سيمرغ آورده است: "هر آنكس كه در فصل ربيع قصد كوه قاف كند و آشيان خود را ترك بگويد و بمنقار خويش پر و بال خود را بر كند چون سايه كوه قاف بر او افتد مقدار هزار سال اين زمان كه "وان يوماً عند ربك كالف سنة" و اين هزار سال در تقويم اهل حقيقت يك صبحدمست از مشرق لاهوت اعظم در اين مدت سيمرغي شود كه او خفتگانرا بيدار كند. و نشيمن او در كوه قاف است صفير او بهمه كس برسد ولكن مستمع كمتر دارد همه با اواند (با او هستند) و بيشتر بي اواند (بي او هستند) چنانكه قايل گويد:

با مائي و مارا نه اي جاني از آن پيدانه اي و بيماراني كه در ورطه علت (بيماري) استسقاء  و دق گرفتارند سايه او علاج ايشانست و برص  را سود دارد و رنجهاي مختلف را زايل گرداند. و اين سيمرغ پرواز بي جنبش كند و بپرد بي مسافت و نزديك شود بي قطع. اما بدانكه همه نقشها دروست و الوان ندارد و در مشرق است آشيان او، مغرب از او خالي نيست. همه بدو مشغولند و او از همه فارغ  همه از او پرند و او از همه تهي و همه علوم از صفير آن مرغست، سازهاي عجيب مثل ارغنون و غير آن از صداي آن مرغ استخراج كرده اند. چنانكه قايل گويد:

چون نديدي همي سليمان را تو چه داني زبان مرغان را

و غذاي او آتش است و هر كه پري از آن پر بر پهلوي راست بندد و بر آنان گذرد از حريق ايمن باشد. و نسيم صبا از نفس اوست از بهر آن عاشقان راز دل و اسرار ضماير با او گويند.

و در اصطلاحات خود آورده اند: العنقاء، هوالهباء الذي فتح الله فيه اجسادالعالم )ابن عربي(

هوالهباء الذي فتح الله فيه اجساد العالم مع انه لا عين له في الوجود الا بالصورة التي فتحت فيه و انما سمي بالعنقاء لا نه يسمع بذكر. و يعقل و لا وجود له في عينه  و يسمي ايضاً بالهيولي .

گاهي از «سيمرغ آشيانه ي ابديات» وجود كامل خواجه كائنات را اراده كرده اند كه در حقيقت سلسله جنبان باب معرفت و سر حلقه كاملان جهان است و گاهي از «سيمرغ» جان و روان را اراده كرده اند كه عرش آشيان است و زماني از «سيمرغ عرش» عقل اول را خواسته اند.

سيمرغ در منطق الطير: سيمرغ، حقيقت كامله جهان است كه مرغان خواستار او پس از طي مراحل سلوك و گذشتن از عقبات و گريوهاي مهلك كوه قاف خود را به او مي رسانند و خويش را در او فاني مي بينند.

حاصل كلام آنكه اين مرغ و افسانه او اصلاً آريائيست و ارتباطي با عنقاي آفريده شده در زمان موسي (ع) و نفرين شده خالدين سنان يا خنظله بن صفوان و GRIFFIN مغربيان ندارد از همان دير زمان صورت افسانه اي بخود گرفته و مقامي والا يافته است و در مذهب زرتشت و آثار صوفيان ايران به حكيمي روحاني و يا كاملترين وجود بشري تعبير شده و عارفان كامل خاصه شيخ فريد الدين عطار او را منبع فيض و سر چشمه هستي يا وجود باريتعالي تصور كرده اند كه كاملان جهان كه مرغان بلند پرواز اين دير ِ رند - سوزند تمام همّ خود را صرف شناسايي او مي نمايند و با همت مرشدان خويش مي كوشند كه پس از طي مراحل سلوك و گذشتن از مخاوف و مهالك راه جان چون قطره اي كه در پهناي دريا محو مي شود خود را باين مرغ بي نهايت برسانند و در اقيانوس عنايات او محو و فاني شود.


وضعيت آماري

هاتف اصفهانی سی ام اردیبهشت 1387

 

یک لحظه کسی که با تو دمساز آید

 

یا با تو دمی هم دم و هم راز آید

 

 

از کوی تو گر سوی بهشتش خوانند

 

هرگز نرود و گر رود باز آید


وضعيت آماري

مداوا نهم اردیبهشت 1387

 

آشفته چنانم که سر از پا نشناسم              

                                        در آینه می بینم و خود را نشناسم

بیگانه چنان با دل خویشم که در این شهر 

                                         او را به میان همه دل ها نشناسم

در خلوت من گر سر باز آمدنت هست    

                                        بشتاب که من امشب و فردا نشناسم

تا شام من از روی تو پر ماه و ستاره است

                                         من زهره و مریخ و ثریا نشناسم

در کام من تشنه بیفشان خم می را            

                                        عمریست که من ساغر و مینا نشناسم

آسایش و عیشی که همه طالب آنند                     

                                       چیزیست که هرگز من شیدا نشناسم

آن سخت جنونم که مدارا نپذیرم              

                                        آن درد پرستم که مداوا نشناسم

جولانگه من عرصه ی پهناور عشق است    

                                       طوفانم و جز دامن دریا نشناسم

                                                                              ا- ورزی


وضعيت آماري

آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم پنجم اردیبهشت 1387

با تشکر از آقا مهرداد که متن کامل را برایم فرستاد.

 

آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم


از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم

ما آمده بودیم که تا مرز رسیدن

همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیریم

ما را بکش و مثله کن و خوب بسوزان

لایق که نبودیم در آن جنگ بمیریم

فرصت بده ای روح جنون تا غزل بعد

در غیرت ما نیست که از ننگ بمیریم

تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم

شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم

پای طلب و شوق رسیدن همه حرف است

بد خاطره ای نیست اگر لنگ بمیریم

هرگز نکنم شکوه و ناله، نه گلایه

الحق که در این دایره خون رنگ بمیریم


وضعيت آماري

» hatef
» hatef
» «شیرین تر از عسل»
» «بچه های ســــرزمین من»
» «عشق و بوسه»
» «دلتنگستان»
» «قند عسل»
» «توریسم و گردشگری»
» «عشق من»
» « انجمن حمایت از حیوانات ایران زمین»
» « ستاره»
» «pouri@ f@ster & I'M SpEeD »
» « دختر پاییزی»
» « منتظر مهدی»
» « گل نرگس»
» «صاحبدلان»
» « همه چيز درباره ي موبايل و كامپيوتر
» «لینک های خوشمزه»
» قالب وبلاگ
RSS 2.0

Designed By ParsTheme