مأخوذ است از آيه شريفه: «و ورث سليمان داود و قال يا ايها الناس علمنا منطق الطير واوتينا من كل شي ء ان هذا لهو الفضل المبين» (سوره نمل آيه 16)- در تفاسير قرآن كريم از مرغان مختلفي كه با سليمان (ع) سخن گفته اند و او گفتار آنان را براي پيروان خود ترجمه فرموده است. اسم برده اند و اين كلمه را شعراي فارسي زبان به همين معني در اشعار خود بسيار آورده اند.
هدهد
در فارسي پويك و شانه سر را گويند. (برهان) – مرغيست بدبو كه بر زباله آشيان سازد، بر بدنش خطوط و رنگهاي فراوان است و كنيه او ابوالاخبار و ابوثمامه و ابوالربيع و ابوروح و ابوسجاد و ابوعياد است. گويند كه از بالاي آسمان آب را در زير زمين ببيند همانطور كه آدمي آنرا در شيشه ببيند. (دميري) – گفته اند كه هدهد راهنماي سليمان بود بر آب و آن چنان بود كه سليمان هرگاه كه خواستي نماز گزارد هدهد او را ره نمودي به آب و در بيابان زمين را مي كندند و به آب مي رسيدند تا سليمان با آن غسل مي كرد يا وضو مي ساخت.
بلبل
نمونه مردمان جمال پرست وعاشق پيشه است.
طوطي
حيوانيست ثاقب الفهم ونرم خو كه قوه تقليد اصوات و قبول تلقين را بسيار داراست. ارسطا طاليس گويد براي تعليم طوطي او را جلوي آينه نهيد و از پس آن صحبت كنيد تا او خوب تقليد كند (دميري ذيل ببغاء)- در اينجا نمونه آن دسته از مردمان اهل ظاهر و تقليد است كه به دنياي باقي و حيات جاويد اعتقاد دارند و به آن سخت پابندند.
طاوس
پرنده ايست عزيز و جميل و عفيف الطبع و اهل ناز و تبختر است و بر خويش سخت معجب است (دميري)- در مثنوي نمونه اي از مردم منافق و دو رنگ است كه براي نام و ننگ جلوه گري مي كند و همّ خود را صرف صيد خلق و شكار آنها مي نمايد و از نتيجه عمل خود نيز بي خبر است (ر. ك. ج 5 ني ص 28). ولي در اين جا نموه اهل ظاهر است كه تكاليف مذهب را به اميد مزد يعني به آرزوي بهشت و رهايي از عذاب دوزخ انجام مي دهد.
بط
مرغابيست و اين كلمه عربي محض نيست (جواليقي ص 64) و مُعرّب بت است )آنندراج) – در تفاسير قرآن (ذيل آيه 120 واقع در سوره بقره راجع به مرغ خليل الله (ع) آنرا ضمن چهار مرغ خليل نام برده اند (ابوالفتوح ج 1ص 458)- و در مثنوي كنايه است از حرص و آز كه يكي از عوامل شيطان رجيم و نفس عاقبت سوز است (ج 5 ني س 37)- در اينجا نمونه مردمان عابد و زاهد است كه همه عمر گرفتار وسواس طهارت و شستشواند.
كبك
نمونه مردم جواهر دوست كه همه عمر خود را صرف جمع آوري انواع جواهرات و احجار كريمه و يا اشياء قيمتي و عتيق مي نمايند.
هماي
مرغيست افسانه اي كه گويند استخوان خورد و جانوري نيازارد و بر سر هر كس سايه افكند پادشاه شود (انندراج)- و در افسانه ها بسيار از او نام برده اند از جمله باين صورت كه در شهرها و ممالك هنگام انتخاب پادشاه اين مرغ را به پرواز مي آورده اند و بر هر كس كه مي نشست او را شاه مي كردند- در اينجا نمونه ايست از مردان جاه طلب كه از زهد و عبادت براي جلب حطام دنيوي استفاده مي كنند و از راه عزلت و عبادت ظاهري درصدد بر مي آيند كه ارباب مملكت و سياست را بخود جلب نمايند و براي خود دستگاهي داشته باشند. خواجه حافظ اينگونه زهاد را "واعظ شحنه شناس" اصطلاح كرده است:
و اعظ شحنه شناس اين عظمت گو مفروش زانكه منزلگه سلطان دل مسكين من است .
كوف
پرنده ايست بنحوست مشهور و آن دو قسم مي باشد كوچك و بزرگ؛ كوچك را جغد و بزرگ را بوم خوانند (برهان) –اين پرنده را كه به نامهاي جغد و بوم و كوف و بوف و مانند آن خوانند در ادبيات زرتشتي بهمن مرغ ناميده شده است و مرغيست اهورايي و بدون نحوست كنيه او در عربي ام الخراب و ام الصيبان و غراب الليل است. مرغيست كه شب نمي خوابد و پرهايش بد پوست. طائريست منزوي و منفرد و حرام گوشت (دميري ذيل بوم)- قدما براي اين مرغ احكام و خواصي ذكر كرده اند كه شرح آنهمه در اينجا ميسر نيست (ر. ك. نفائس الفنون ج2 ص 151 و حياة الحيوان جاحظ و دميري ذيل كلمه بوم)- در اينجا كنايه است از مردم زاهد و منزوي كه گنج مقصود را در انزوا و خلوت وانعزال (گوشه گيري و عزلت نشيني) و گوشه گيري و بريدن از خلق و اجتماع مي جويند.
باز
قدما باز را حيواني متكبر و تنگ خُـلق تصور مي كردند (دميري ذيل البازي)- در اينجا نمونه مردم درباري و اهل قلم است كه بعلت نزديكي به شاه هميشه بر ديگران فخر و مباهات مي نمايند و تكبر مي فروشند و از سپهداري و كله داري خويش سوء استفاده مي نمايند.
بوتيمار
نام مرغيست كه بر لب آب نشيند و آب نخورد و گويند تشنه است و آب نخورد مبادا آب تمام شود آنرا مرغ «غم خوراك» گفته اند (آنندراج)- آنرا بعربي يمام گويند (برهان)- و حال آنكه «يمام» در عربي به كبوتر دشتي (منتهي الارب) يا كبوتر وحشي اطلاق مي شود (دميري) – در اينجا نمونه اي از آندسته از مردم خسيس است كه مواهب زندگاني را از خود و ديگران دريغ مي دارند، نه خود از آن متمتع مي شوند و نه مي توانند از تمتع ديگران لذت برند.
سيمرغ چگونه مرغي بوده است؟
در فرهنگها آمده است، به ضّم ثالث عنقا را گويند و آن پرنده اي بوده است كه زال پدر رستم را پرورده و بزرگ كرده، و بعضي گويند نام حكيمي است كه زال در خدمت او كسب كمال كرد) برهان – آنندراج- برهان جامع ( در ذيل كلمه «سيرنگ» آمده است: به معني سيمرغ زيرا كه سي رنگ دارد (رشيدي( – سيرنگ بروزن بيرنگ پرنده ايست كه آنرا سيمرغ و عنقا خوانند و عنقاي مغرب همانست و آن را بسبب آن عنقا گويند كه گردن او بسيار دراز بوده است و كنايه از محالات و چيزي كه فكر بدان نرسد و اشاره بر ذات باريتعالي هم هست (برهان قاطع) – مرغ داستاني معروف مركب از دو جزء سين يا سئينه و مرغ . سئينه به لغت اوستا مرغ شكاريست و بشكل سين در كلمه سيندخت مانده و سيمرغ در اصل سين مرغ بوده است. اين مرغ نظير عنقاء عربيست (فرهنگ شاهنامه)- و در كتبي كه قدما راجع به حيوانات و طيور نوشته اند يا ضمن «علوم اوايل» از اين اجناس اسم برده اند آمده است: «عنقا كه آنرا به پارسي سيمرغ گويند.
او را در جهان نام هست اما نشان نيست و هر چيزي را كه وجود او نادر بود به عنقاي مغرب تشبيه كنند. و در بعضي از تفاسير آورده اند كه در زمين اصحاب رس كوهي بود بس بلند بهر وقتي مرغي بس عظيم با هيأتي غريب و پرهاي او بالوان مختلف و گردني به افراط دراز كه او را بدان سبب عنقا گفتندي و هر جانوري كه در آن كوه بودي از وحوش و طيور صيد كردي و اگر صيدي نيافتي از سر كوه پرواز كردي و هر جا كودكي ديدي برداشتي و بردي و چون آن قوم ازو بسيار در رنج بودند پيش حنظلة بن صفوان رفتند كه پيغمبر ايشان بود و ازو شكايت كردند. حنظله دعا كرد حقتعالي آتشي بفرستاد و آن مرغ را بسوخت.
و زمخشري در ربيع الا برار آورده است كه حقتعالي در عهد موسي (ع ( مرغي آفريد نام او عنقا و از چهار پاي بود و از هر جانب او رويي مانند روي آدمي و او را همچو او جفتي بيافريد و ايشان در حوالي بيت المقدس بودندي و صيد ايشان از وحوش بودي كه با موسي (ع) انس داشتند و چون موسي بدار بقا پيوست ايشان از آن زمين نقل كردند و بزمين نجد فرود آمدند و پيوسته كودكان را مي بردند و طعمه مي ساختند. چون خالدبن سنان العبسي بعد از عيسي (ع) به تشريف نبوت سرافراز گشت اهل حجاز و نجد از آن مرغ شكايت كردند (و) او دعا كرد حقتعالي بدعاي خالد بن سنان نسل ايشان را منقطع كرد و جز نام ايشان در جهان نماند و بعضي گويند بدعاي حنظله ايشان را به بعضي از جزاير محيط انداخت و در آن جزاير فيل و كرگدن و ببر و جاموس و بيشتر حيوانات باشند ليكن او جز فيل را صيد نكند و اگر فيل نيابد تنين يا مار بزرگ صيد كند و ديگر حيوانات را بواسطه آنكه مطيع اويند متعرض نشود دميري در حياة الحيوان ذيل عنوان عنقاء المغرب آورده است كه مرغيست عجيب بسيار دور پرواز و در كوهها بيضه نهد و گويند او را باين جهت بدين اسم خوانده اند كه در گردنش طوق سپيد رنگي است و گفته اند او پرنده ايست نزديك مغرب الشمس – و قزويني آورده است كه از حيث جثه و خلقت بزرگترين مرغان است، فيل را مي بايد همانطور كه غليواج موش را ربايد، هنگام پروز از بال او صدايي چون صداي رعد قاصف و سيل برخيزد و هزار سال زندگي مي كند و چون پانصد سال شد جفت گيري مي نمايد و هنگام بيضه گذاشتن درد شديدي حس مي كند- ارسطا طاليس در نعت اين پرنده آورده است كه پرنده ايست شكاري و در منقار او قدحهاي بزرگ براي شرب آب تعبيه شده است. ... او را شكمي است چون شكم گاو و استخواني چون استخوان درندگان و او بزرگترين پرنده گوشتخوار است (دميري ذيل عنقاء المغرب .(اما اين مرغ پرنده ايست آريائي كه نامش در اوستا بصورت SAENO MEREGHO)برهان قاطع ص 1211) و در پهلوي SEN- MURV يا سيمرغ پيشوا و سرور همه مرغان و اولين مرغ آفريده شده است (بندهش فصل 24 بند11 (. در كتاب CULTS AND LEG?NDS OF ANCIENT IRAN AND CHINA از مرغي چيني بنام "SIEN – HO" اسم برده شده است كه مولف كتاب آنرا كلنگ ترجمه كرده و با سئنه اوستائي و يا مرغ ديگر در اوستا بنام VAREGHAN (بال زن) كه مترجمين آنرا عقاب و شاهين ترجمه كرده اند مقايسه نموده است (ص46 تا 52) و حكايت سيمرغ افسانه اي شاهنامه را نيز با افسانه اي مانند آن كه در آثار چيني موجود است تطبيق نموده و فصلي راجع به سيمرغ و مرغ رخ چيني آورده است. مرحوم صادق هدايت كه نسخه اي ازين كتاب را بمن داد در حاشيه ص 15 كتاب كه بحث راجع به سيمرغ است نوشته است سيمرغ بايد سيمرغ = مرغ چين باشد.
– در اوستا و آثار پهلوي آشيانه اين مرغ بلند پرواز در بالاي درختي است كه در ميان اقيانوس فراخ كرت واقع است. هر وقت كه از روي آن درخت برمي خيزد هزار شاخه از آن مي رويد و هر وقت كه بروي آن فرود مي آيد هزار شاخه از آن شكسته تخمهاي آنها پاشيده و پراكنده مي گردد و نيز در فروردين يشت از كسي باسم SAENA AHUM STUT نام برده شده است كه نماز اهون )يثااهو) را بجاي مي آورد و در فقره 126 همين يشت از سه تن ياد شده كه از خاندان سئن هستند و در كتاب هفتم دينكرد فصل 6 بند 5 آمده «در ميان دستوران راجع به سئن كه او صد سال پس از ظهور دين متولد شد و دويست سال پس از ظهور دين در گذشت او نخستين پيرو مزديسناست كه صد سال زندگي كرد و با صد نفر از مريدان خويش بروي اين زمين پديد آمد.» بي شك بين دو مفهوم سئنه اوستائي و سيمرغ فارسي يعني اطلاق آن مرغ مشهور و نام حكيمي دانا رابطه اي موجود است.
و براي اطلاع بيشتر از افسانه هاي مربوط به سيمرغ در آثار فارسي بمقاله فاضلانه همان مولف دانشمند در مجله ايران ليك، جلد 28، شماره 1، ص11-1 رجوع شود كه در آن از جمله مي نويسند: «در روايات و داستانهاي ملي ما (شاهنامه) سيمرغ بدوگونه جلوه كرده است، نخست اسم نوع پرنده اي عظيم الجثه است كه بر فراز كوه آشيانه و نيرويي بزرگ و قدرتي عظيم دارد ولي او نيز فاني گردد.»- رستم در خوان پنجم از هفت خوان باين سيمرغ بر مي خورد و او را مي كشد. «دوم اسم خاص ظاهراً پرنده اي از نوع اول كه داراي دانش و حكمت است و در داستان وي بويي از بقا استشمام مي شود و همين سيمرغ كه ياد آورسئنه اوستاست.» – اين سيمرغ بشرحي كه در شاهنامه بايد ديد تن نوزادي را كه پدرش سام او را بدور افكنده بود به البرز كوه مي برد تا خوراك جوجگان خويش سازد ولي از جانب بارگاه الهي:
بسيمرغ آمد صدايي پديد كه اي مرغ فرخنده پاك ديد
نگهدار اين كودك شيرخوار كزين تخم مردي در آيد ببار
سيمرغ هم بنا بامر حق به تربيت زال همت مي گمارد تا جواني برومند مي شود و چون خبر او به سام مي رسد براي يافتن فرزند به البرز كوه مي رود و به مكمن سيمرغ مي رسد كه:
يكي كاخ بد تارك اندر سماك نه از رنج دست و نه از آب و خاك
و سيمرغ از واقعه آگاه مي شود زال را كه به آواز سيمرغ سخن مي گفت و همه هنرها آموخته بود وادار مي كند كه نزد پدر رود و از پر خويش باو مي دهد تا در هنگام سختي بر آتش افكند تا سيمرغ بمدد او شتابد چون او را نزد پدر مي آورد سام:
فرو برد سر پيش سيمرغ زود نيايش همي بافرين بر فزود
كه اي شاه مرغان ترا دادگر بدان داد نيرو و ارج و هنر
كه بيچارگانرا همي ياوري به نيكي بهر داوران داوري
ز تو بدسگا لان هميشه نژند بمان همچنين جاودان زورمند
سيمرغ دو بار در هنگام سختي بفرياد زال مي رسد يكي هنگام زادن رستم كه بعلت بزرگي جسم از زهدان مادر بيرون نمي آمد و كار رودابه - زن زال و مادر رستم - به بيهوشي مرگ مي كشد و زال ناچار پري از سيمرغ را در آتش مي نهد و او حاضر مي شود و دستور مي دهد تا شكم مادر را بشكافند و فرزند را بيرون آورند و گياهي را با شير و مشك بياميزند و بكوبند و در سايه خشك كنند و پس از بخيه زدن شكم رودابه بر آن نهند و پر سيمرغ بر آن مالند تا بهبود يابد ، دوم در جنگ رستم و اسفنديار كه چون رستم در مرحله اول جنگ از اسفنديار شكست مي خورد و مجروح و افكار به خانه بر مي گردد زال براي بار دوم پر سيمرغ را در آتش مي نهد و سيمرغ حاضر مي شود:
چو سيمرغ را ديد زال از فراز ستودش فراوان و بردش نماز
به پيشش سه مجمر پر از بوي كرد ز خون جگر بر رخش جوي كرد
سيمرغ اين بار هم بشرحي كه در شاهنامه بايد ديد زخمهاي رستم را علاج مي كند و او را بدرخت گز كه در ساحل درياي چين مي روييد، راهنمايي مي كند و تيري دو شاخ كه قاتل اسفنديار بود به او مي دهد.
داستانهاي مذكور سبب شده كه سيمرغ (سيرنگ) را حكيم و دانايي باستاني تصور كنند. «در رساله (زردست افشار) ترجمه دادپويه ابن هوش آئين از رسائل فرقه آذر كيوان جملاتي حكمي از او تحت عنوان «حكيم كامل مرتاض سيمرغ كه از دوري از جهانيان و اعراض از اغراض فاسده فانيه دنيويه او را بدين نام يعني عنقا خواندند» نقل كرده است- در نزد صابيان عراق داستان دلكش «سيمرغ و هرمز شاه» متداول است و نيز در داستانهاي عاميانه (فولكلور) ايران حكايتهاي لطيف از سيمرغ باقي است از جمله داستان «دژ هوش ربا» و «سيمرغ (مرغ) هادي و راهبر بسوي مرغ حكيم.»
سيمرغ در قصص انبياء : جويري در قصص الانبياء خود، در ذيل عنوان «حديث سليمان با سيمرغ» حكايتي مفصل آورده است و مختصر آن اينست كه در محضر سليمان سخن از قضا و قدر مي رفت و سيمرغ منكر آن شد و گفت من قضاي الهي را بگردانم. سليمان گفت دختر و پسري از دو پادشاه در مشرق و مغرب زمين بوجود آمده اند و حكم قضاست كه اين دو با هم ازدواج كنند. اگر مي تواني اين قــَدَر بگردان. سيمرغ بهوا شد تا بدانجا رسيد كه مملكت مغرب آنجا بود نگاه كرد دايگانرا (دايه گان را) ديد كه دختر را نگاه داشته اند چون سيمرغ را ديدند از هيبت او بگريختند. دختر در گهواره بود سيمرغ در آمد و دست فرو كرد و او را برداشت و بهوا برد، چه دست و پاي سيمرغ همچو دست و پاي آدميست. آن دختر را از هفت دريا گذرانيد و بفراز درختي برد كه بر سر كوه بسيار بلندي روييده است و روزها نزد سليمان مي آمد و شبها به پرورش او قيام مي كرد. اما پسر پادشاه مشرق چون بسن رشد رسيد درصدد بر آمد كه سرچشمه نيل را بيابد و مشقتها كشيد تا بزير همين درخت آمد كه از زير آن نيل جاري بود و با دختر ازدواج كرد و پس از يكسال فرزندي از آنها بوجود آمد. سليمان سيمرغ را امر كرد تا آنها را كه در پوستيني سترك پنهان شده بودند نزد او آورد و چون آنها از پوست بيرون آمدند «سيمرغ خجل شد و بقضا و قدر ايمان آورد و به هوا برشد و بدرياها بگذشت و بعد از آن هيچكس سيمرغ را نديد.»
سيمرغ از نظر صوفيان: سهروردي در رساله عقل سرخ ضمن قصه زال و رستم و اسفند يار آورده است: «سيمرغ آشيانه بر سر طوبي دارد. بامداد سيمرغ از آشيانه خود بدر آيد و پـَـر بر زمين باز گستراند. از اثر پر او ميوه بر درخت پيدا شود و نبات بر زمين. و در سيمرغ آن خاصيت است كه اگر آينه يا مثل آن برابر سيمرغ بدارند هرديده كه در آن آينه نگرد خيره شود. پير را پرسيدم كه گويي در جهان همان يك سيمرغ بوده است؟ گفت آنكه نداند چنين پندارد و اگر نه هر زمان سيمرغي از درخت طوبي بر زمين آيد و اينكه در زمين بود منعدم شود معاًمعاً. چنانكه هر زمان سيمرغي مي آيد اين چه باشد نماند.»
و در رساله صفير سيمرغ آورده است: "هر آنكس كه در فصل ربيع قصد كوه قاف كند و آشيان خود را ترك بگويد و بمنقار خويش پر و بال خود را بر كند چون سايه كوه قاف بر او افتد مقدار هزار سال اين زمان كه "وان يوماً عند ربك كالف سنة" و اين هزار سال در تقويم اهل حقيقت يك صبحدمست از مشرق لاهوت اعظم در اين مدت سيمرغي شود كه او خفتگانرا بيدار كند. و نشيمن او در كوه قاف است صفير او بهمه كس برسد ولكن مستمع كمتر دارد همه با اواند (با او هستند) و بيشتر بي اواند (بي او هستند) چنانكه قايل گويد:
با مائي و مارا نه اي جاني از آن پيدانه اي و بيماراني كه در ورطه علت (بيماري) استسقاء و دق گرفتارند سايه او علاج ايشانست و برص را سود دارد و رنجهاي مختلف را زايل گرداند. و اين سيمرغ پرواز بي جنبش كند و بپرد بي مسافت و نزديك شود بي قطع. اما بدانكه همه نقشها دروست و الوان ندارد و در مشرق است آشيان او، مغرب از او خالي نيست. همه بدو مشغولند و او از همه فارغ همه از او پرند و او از همه تهي و همه علوم از صفير آن مرغست، سازهاي عجيب مثل ارغنون و غير آن از صداي آن مرغ استخراج كرده اند. چنانكه قايل گويد:
چون نديدي همي سليمان را تو چه داني زبان مرغان را
و غذاي او آتش است و هر كه پري از آن پر بر پهلوي راست بندد و بر آنان گذرد از حريق ايمن باشد. و نسيم صبا از نفس اوست از بهر آن عاشقان راز دل و اسرار ضماير با او گويند.
و در اصطلاحات خود آورده اند: العنقاء، هوالهباء الذي فتح الله فيه اجسادالعالم )ابن عربي(
هوالهباء الذي فتح الله فيه اجساد العالم مع انه لا عين له في الوجود الا بالصورة التي فتحت فيه و انما سمي بالعنقاء لا نه يسمع بذكر. و يعقل و لا وجود له في عينه و يسمي ايضاً بالهيولي .
گاهي از «سيمرغ آشيانه ي ابديات» وجود كامل خواجه كائنات را اراده كرده اند كه در حقيقت سلسله جنبان باب معرفت و سر حلقه كاملان جهان است و گاهي از «سيمرغ» جان و روان را اراده كرده اند كه عرش آشيان است و زماني از «سيمرغ عرش» عقل اول را خواسته اند.
سيمرغ در منطق الطير: سيمرغ، حقيقت كامله جهان است كه مرغان خواستار او پس از طي مراحل سلوك و گذشتن از عقبات و گريوهاي مهلك كوه قاف خود را به او مي رسانند و خويش را در او فاني مي بينند.
حاصل كلام آنكه اين مرغ و افسانه او اصلاً آريائيست و ارتباطي با عنقاي آفريده شده در زمان موسي (ع) و نفرين شده خالدين سنان يا خنظله بن صفوان و GRIFFIN مغربيان ندارد از همان دير زمان صورت افسانه اي بخود گرفته و مقامي والا يافته است و در مذهب زرتشت و آثار صوفيان ايران به حكيمي روحاني و يا كاملترين وجود بشري تعبير شده و عارفان كامل خاصه شيخ فريد الدين عطار او را منبع فيض و سر چشمه هستي يا وجود باريتعالي تصور كرده اند كه كاملان جهان كه مرغان بلند پرواز اين دير ِ رند - سوزند تمام همّ خود را صرف شناسايي او مي نمايند و با همت مرشدان خويش مي كوشند كه پس از طي مراحل سلوك و گذشتن از مخاوف و مهالك راه جان چون قطره اي كه در پهناي دريا محو مي شود خود را باين مرغ بي نهايت برسانند و در اقيانوس عنايات او محو و فاني شود.
لينك ثابت
نويسنده : hatef
تاريخ : سی ام خرداد 1387
یک لحظه کسی که با تو دمساز آید
یا با تو دمی هم دم و هم راز آید
از کوی تو گر سوی بهشتش خوانند
هرگز نرود و گر رود باز آید
لينك ثابت
نويسنده : hatef
تاريخ : سی ام اردیبهشت 1387
آشفته چنانم که سر از پا نشناسم
در آینه می بینم و خود را نشناسم
بیگانه چنان با دل خویشم که در این شهر
او را به میان همه دل ها نشناسم
در خلوت من گر سر باز آمدنت هست
بشتاب که من امشب و فردا نشناسم
تا شام من از روی تو پر ماه و ستاره است
من زهره و مریخ و ثریا نشناسم
در کام من تشنه بیفشان خم می را
عمریست که من ساغر و مینا نشناسم
آسایش و عیشی که همه طالب آنند
چیزیست که هرگز من شیدا نشناسم
آن سخت جنونم که مدارا نپذیرم
آن درد پرستم که مداوا نشناسم
جولانگه من عرصه ی پهناور عشق است
طوفانم و جز دامن دریا نشناسم
ا- ورزی
لينك ثابت
نويسنده : hatef
تاريخ : نهم اردیبهشت 1387
با تشکر از آقا مهرداد که متن کامل را برایم فرستاد.
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم
از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم
ما آمده بودیم که تا مرز رسیدن
همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیریم
ما را بکش و مثله کن و خوب بسوزان
لایق که نبودیم در آن جنگ بمیریم
فرصت بده ای روح جنون تا غزل بعد
در غیرت ما نیست که از ننگ بمیریم
تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم
شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم
پای طلب و شوق رسیدن همه حرف است
بد خاطره ای نیست اگر لنگ بمیریم
هرگز نکنم شکوه و ناله، نه گلایه
الحق که در این دایره خون رنگ بمیریم
لينك ثابت
نويسنده : hatef
تاريخ : پنجم اردیبهشت 1387
لطفا اگر نام شاعر این شعر را می دانید در قسمت نظرات او را معرفی نمایید.
از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم

تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم
شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميرم
لينك ثابت
نويسنده : hatef
تاريخ : بیست و سوم فروردین 1387
کعبه دل

لينك ثابت
نويسنده : hatef
تاريخ : نهم اسفند 1386
تا تواني مي گريز از يار بد
يار بد بدتر بود از مار بد
مار بد همي بر تن بر جان زند
يار بد بر دين و بر ايمان زند
اي بسا ابليس ادم رو كه هست
پس به هر دستي نبايد داد دست
لينك ثابت
نويسنده : hatef
تاريخ : شانزدهم بهمن 1386
شهريار زمانيكه روز سيزده فروردين يكي از سالها دختر مورد
علاقهاش را كه سالها انتظار ازدواج با وي را ميكشيد در باغي
در حال بازي كردن با
فرزندش ديد و سالها قبل به دليل بي
بضاعتي مالي مجبور به كنارهگيري از اين دختر
شده بود اين
يار و همسر نگرفـتم كه گرو بـود سرم
تو شدي مادرو من با همه پيري پسرم
تو جگر گوشه هم از شير بريدي و هنوز
من بيچاره همان عـاشق خونـين جگـرم
خون دل ميخورم و چشم نظربازم جــام
جرمم اينست كه صاحبدل و صاحبنظرم
من كه بـا عـشـق نراندم به جوانـيهوسي
هوس عشق و جواني است به پيرانهسرم
پدرت گوهر خود تا به زر و سيم فروخت
پــدر عشـق بـســوزد كـه درآمد پــدرم
عشق و آزادگي و حسن و جواني و هنر
عجبـا هيـچ نـيـرزيـد كـه بي سيــم و زرم
هنرم كاش گره بند زر و سيمم بود
كه ببازار تو كاري نگـشـود از هنـرم
سيزده را همه عالم بـدر امروز از شهـر
من خود آن سيزدهم كز همه عالمبدرم
تا به ديوار و درش تـازه كنم عهد قديم
گاهي از كوچه معشوقه خود ميگذرم
تو از آن دگـري، رو كه مرا ياد تو بـس
خود تو داني كه من ازكان جهاندگرم
از شكار دگران چشم و دلي دارم سير
شيـرم و جـوي شغــالان نبـود آبخـورم
خون دل موج زند در جگرم چون ياقوت
شهـريـارا چكنـم لـعلـم و والا گـهــرم
لينك ثابت
نويسنده : hatef
تاريخ : چهارم بهمن 1386
اي واي بر
اسيري كز ياد رفته باشد
در
دام مانده صيد و صياد رفته باشد
آه
از دمي كه تنها بادا به او چو لاله
در
خون نشسته و او از ياد رفته باشد
خونش
به تيغ حسرت يا رب حلال بادا
صيدي
كه از كمندت آزاد رفته باشد
آواز
تيشه امشب از بيستون نيامد
گويا
به خواب شيرين فرهاد رفته باشد
شادم
كه از رقيبان دامن كشان گذشتي
گو
مشت خاك ما هم بر باد رفته باشد
پر
شور از حزين است امروز كوه و صحرا
مجنون
گذشته باشد فرهاد رفته باشد
لينك ثابت
نويسنده : hatef
تاريخ : دوم بهمن 1386
استاد بزرگ تاریخ و ادب ایران دکتر سید جعفر
شهیدی در سن
هشتاد سالگی به لقای الهی شتافت.
مختصری از زندگی استاد شهیدی
وی در سال هزار و سیصد و شش در بروجرد دیده به
جهان گشود.
دوران ابتدایی و متوسطه را در بروجرد و ادامه
تحصیل را در
تهران گذراند.
سپس از محضر مراجع بزرگ دینی از جمله آیت الله
بروجردی در
قم کسب فیض نمود.
سپس با استاد معین آشنا گردید و معاونت اداره ی
سازمان
لغت نامه ی دهخدا را به عهده گرفت.
پس از آن در سال هزار و سیصد و چهل به اخذ درجه ی دکترای
ادبیات فارسی نایل گردید.
پس از درگذشت استاد معین رئیس اداره ی سازمان لغت نامه ی
دهخدا را به عهده گرفت.
تألیفات استاد جعفر شهیدی به قرار ذیل است:
- ابوذر غفاری
- انقلاب بزرگ
- زندگی حضرت امام سجاد (ع)
- زندگی حضرت فاطمه زهرا (س)
- زینب شیر زن کربلا
- محدودیت در اسلام
- جنایت کاران به چه می
اندیشند
پیکر آن مرحوم در روز چهارشنبه بیست و ششم دی ماه در ساعت
نُه صبح از دانشگاه تهران تشییع می گردد.
...روحش
شاد و یادش گرامی باد...
لينك ثابت
نويسنده : hatef
تاريخ : بیست و سوم دی 1386
دل داده ام بر باد، بر هر چه بادا باد
مجنونتر از ليلي، شيرينتر از فرهاد
اي عشق از آتش، اصل و نسب داري
از تيرهي دودي، از دودمان باد
آب از تو طوفان شد، خاك از تو خاكستر
از بوي تو آتش، در جان باد افتاد
هر قصر بي شيرين، چون بيستون ويران
هر كوه بي فرهاد، كاهي بدست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را، اندوه مادرزاد
از خاك ما در باد، بوي تو ميآيد
تنها تو ميماني، ما ميرويم از ياد
قيصر امينپور
لينك ثابت
نويسنده : hatef
تاريخ : بیست و دوم دی 1386
فاطي كه ز من نامه ي عرفاني خواست
از مورچه اي تخت سليماني خواست
گويي نشنيده « ما عرفناك» از آن
جبرئيل از او نفخه رحماني خواست
Adfghj
فاطي! بسوي دوست سفر بايد كرد
از خويشتن خويش گذر بايد كرد
هر معرفتي كه بوي هستي تو داد
ديوي است به ره از آن حذر بايد كرد
Adfghj
فاطي كه به نور فطرت آراسته است
از قيد حجاب عقل پيراسته است
گوئي كه ز بحر نور سلطاني و صدر
اين در يتيم پاك بر خاسته است
Adfghj
از هستي خويشتن رها بايد شد
از ديو خودي خود جدا بايد شد
آن كس كه به شيطان درون سرگرم است
كي راهي راه انبيا خواهد شد
لينك ثابت
نويسنده : hatef
تاريخ : دوازدهم دی 1386
خلاصه:شرحي براساس تربيت صحيح درنظر فردوسي كه شامل خرد، فرهنگ، هنروگوهر است، پندهائي ازاو دررابطه با: اهميت وقت شناسي، روش زندگي، انتخاب شغل، افراط وتفريط، شناسائي دوست خوب، نيكي و نيكوكاري.